می گویم به پایت می نشینم تا بی انتها
چون دلیلم تویی...
پس باش در کنارم تا باشم در کنارت تا با هم از این دنیای بی طلوع
طلوعی نو با مرمت دستان عشقمان بسازیم
حرفی ندارم جز اینکه بگویم دوستت دارم
می گویم به پایت می نشینم تا بی انتها
چون دلیلم تویی...
پس باش در کنارم تا باشم در کنارت تا با هم از این دنیای بی طلوع
طلوعی نو با مرمت دستان عشقمان بسازیم
حرفی ندارم جز اینکه بگویم دوستت دارم
می توانیم کاری کنیم که عشقمان برای همیشه بماند
عشق ما از عهده ی آزمایش زمان بر خواهد آمد
در میانه ی دنیامان
منتظر می مانم تا فقط مال من شوی
we can make it last for ever baby
our love will stand the best of time
in the middle of our world
i'll be waiting for you to be all mine
بودنت تمام امید زندگیم می شود.
در تقدیر بودنم باران نمی نمی بارید
اما از لحظه بودنت آسمان بارانش را ارزانی کرده
دنیای دلم در این تنگنای بودن در این حس پرواز
جز لحظه های با تو بودن آرزویی در دل
ندارد

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
بس که لبریزم از تو.می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به یبک سایه ی تو آویزم

وقتی می شی نیاز من اگه نباشی پیش من
اشکای چشمامو ببین که می ریزه به پای تو
بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو
تموم هستی منی بمون همیشه پیشه من
اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم
لالایی شبام توئی نذار که بی خواب بمونم
دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی
فقط ازت یه چیز می خوام همیشه عاشق بمونی

اگر بینم که غمگینی
ز چشمات قشنگت اشک می بارد زمین و آسمان را زیرو رو سازم و بنیادش بر اندازم
اگر بینم که غمگینی
به قلب تو آیه های یأس بنشستن چنان فریاد خواهم زد که تا عرش الهی را بر اندازم
اگر بینم که غمگینی
نگاهت سرد و خاموش است روم پیش خدا خواهم مرا زندانی زندان غم های جهان
سازد تو را آزاد گرداند
اگر بینم که غمگینی
روم به آسمان
در مغز جنگل های بی پایان
به عمق سرد دریاها
یکصد راز خوشبختی دنیا را به دست آرم به زیر پایات اندازم
که تو لبخند خوشبختی را بدست آری
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

صادقانه به لحظه ها دل می بندم تا روزهای خوش با تو بودن را احساس کنم
به عقربه ها التماس می کنم تا تندتر بر صفحه ی ساعت بچرخند
بلکه روز عشق فرا رسد و من سرشار از عطر مگاه تو شوم![]()

با من از عشق بگو
که دلم زنده به عشق ازلی است
هر کجا می نگری
هر کجا می نگرم
عشق سازنده هر زندگی است
با من از عشق بگو
سخن عشق شنیدن دارد

بــالهايم را گشــوده ام
و آماده پروازم ...
آيــا با من همسفر خواهي شد ....
من همسفري مي خواهم همراه ، و همراهي مي خواهم راهوار ..!

سفید باشی یا سیاه
بلند باشی یا کوتاه
بهار باشی یا خزان
وقتی خودت باشی
برای من عزیز ترینی

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است به تو مي انديشم
به تو آري، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي، به همان باغ بلور
به همان سايه،همان وهم،همان تصويري
كه سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري
به تبسم،به تكلم،به دل آرائي تو
به خموشي،به تماشا،به شكيبائي تو
شبحي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم كسي ورد زبانم شده است
يك نفر ساذه كه از سادگيش
مي شود يك شبه پي برد به دلدادگيش
آي بي رنگ تر از آئينه يك لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
اگر اين حادثه ي هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آئينه انقدر يكيست؟
حتم دارم كه توئي آن شبح آئينه پوش
عاشقي جرم قشنگيست به انكار مكوش
آري آن سايه كه شب آفت جانم شده است
آن الفبا كه همه ورد زبانم شده است
اينك از پشت دل آئينه پيدا شده است
آري تماشا گه اين خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه توئي
عشق من!!! آن شبحه شاد شبانگاه توئي
به اين لحظه های عاشقی مان قسم ،
به اين كلام مقدس عشق قسم خيلی دوستت دارم.
سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی ام خواهم ماند
عزيزم و سوگند ميخورم
كه به پای عشقت خواهم سوخت
به اين ثانيه های پر ارزش زندگی قسم ،
به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها
عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم
سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد
من در آتش آن بسوزم چونكه
ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…
سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم
هيچ گونه سختی و عذابی را نخواهم كشيد…
در لحظه اول ديدارمان و لحظه ای كه عاشق هم شديم
مست شراب عشقت شدم
پس سوگند ميخورم به اين جام شراب كه تنها
از جام قلب تو مست عشق شوم و
سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق
كه تمام فكر و زندگی ام تو باشی و نام
تو باشد و عشق تو باشد عزيزم
آمدی در قلبم چه زيبا هم آمدی ،
آمدی و مرا ديوانه و عاشق خودت كردی پس
سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
نه مجنون باشم و نه فرهاد
تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
با آرامش با تو باشم
بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسی از عشق!
سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم!
به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را
رها نكنم و تو را هر چه
زودتر به سرزمين عشاق برسانم
به آن قبله گاهی كه روبروی آن نشسته ای و از خدای خويش
آرزوی مرا داری قسم
كه به خاطر تو تمام سختی ها و مشكلات را تحمل كنم
و به خاطر تو سالها انتظار
بكشم تا روزی به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.
به آن اشكهای مقدست قسم ،
به آن اشكهايی كه روی گونه های نازنينت سرازير
شده است قسم كه هيچگاه حرفی نزنم كه قلبت شكسته شود
و كاری نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود!
عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم
و با تمام وجودم بفشارم و
سوگند خويش را برايت ياد كنم
آری به او بگوئید
بگوئید که من
تا ابد در کنارش می مانم
به او بگوئید که همیشه به یادش هستم
به او بگوئید که فقط او را می پرستم
به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند
به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست
به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم
به او بگوئید که تمام آن شبهای بارانی را فدای چشمانش می کنم
به او بگوئید که قلبم فقط به عشق و یادش می تپد
به او بگوئید...بگوئید که اسیر برق نگاهش شده ام
آری به او بگوئید
بگوئید که...عاشق شده ام
و تنها او را دوست می دارم
اين سوي زندگي من و تو هستيم و آن سوي ديگر سرنوشت! اين سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت اين عشق! به راستي آخر اين داستان چگونه است؟ تلخ يا شيرين؟ سهم من و تو جدايي است يا برابر است با تولد زندگي مان؟ چه زيباست لحظه اي كه من به سهم خويش رسيده باشم و تو نيز به آرزوي خود! چه زيباست لحظه اي كه سرنوشت با دسته گلي سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدايي ما و چه غم انگيز است لحظه خداحافظي ما! اين سوي زندگي ما در تب و تاب يك ديدار مي باشيم... و آن سوي زندگي يك علامت سؤال در آخر قصه من و تو ديده مي شود! آيا ما به هم مي رسيم يا نمي رسيم؟ سرانجام اين داستان به كجا ختم خواهد شد؟ اي سرنوشت تو ديگر سر به سر اين دل بي طاقت ما نگذار و بگذار بعد از اين همه غم و غصه و اينهمه انتظار به آنچه كه مي خواهيم برسيم و عاقبت همديگر را در آغوش خود بفشاريم! اين سوي زندگي دو چشم خيس است و يك دنيا آرزو در دل، آن سوي زندگي يك سرنوشت است و يك عالم بي خيالي! ما را رها كن از اين انتظار تلخ اي سرنوشت! اين داستان عاشقي مان را مي توان در قصه ها نوشت... داستاني براي عاشقان ، براي آنان كه مي خواهند عشق را تجربه كنند... و بدانند يك عاشق چرا مجنون است و يك معشوق را گريان است! آري سرنوشت آنها همين است!!! غم و غصه در لحظه هاي عاشقي و آخر سر يا خوشحالي يا گريه و زاري. نميدانم سرنوشت من و تو چه مي شود. کاش میدانستی چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند بوسه بوسه مگر چیست فشار دو لب آنکه گناه نیست چه روز و چه شب بوسه یعنی ُ وصل شیرین دو لب بوسه یعنی عشق در اعماق شب بوسه یعنی مستی از مشروب عشق بوسه یعنی آتش و گرمای تب بوسه یعنی لذت از دلدادگی لذت از شب ُ لذت از دیوانگی بوسه یعنی حس خوب طعم عشق طعم شیرینی به رنگ سادگی بوسه یعنی ُ آغازی برای ما شدن لحظه ای با دلبری تنها شدن بوسه آتش می زند بر جسم و جان بوسه بر می دارد این شرم از میان بوسه یعنی شادی و شور و نشاط بوسه یعنی عشق خالی از گناه بوسه یعنی قلب تو از آن من بوسه یعنی تو همیشه مال من
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد
كاش مي دانستي
دختري هست كه احساس تو را مي فهمد
دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد
دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد
كاش مي دانستي
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري
باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم